تبليغاتX
ساعت صفر
رسانه الکترونیک به زبان آرگو

بعد از ده روز از واقعه عاشورا جمعى از بنى اسد بدن شريف «جون غلام ابوذر غفارى » را پيدا كردند در حالى كه صورتش نورانى و بدنش معطر بود و سپس او را دفن كردند.

جون كسى بود كه امير المؤ منين (عليه السلام ) او را به 150 دينار خريد و به ابوذر بخشيد. هنگامى كه ابوذر را به ربذه تبعيد كردند اين غلام براى كمك به او به ربذه رفت و بعد از رحلت جناب ابوذر به مدينه مراجعت كرد و در خدمت امير المؤ منين (عليه السلام ) بود تا بعد از شهادت آن حضرت به خدمت امام مجتبى (عليه السلام ) و سپس به خدمت امام حسين (عليه السلام ) رسيد و همراه آن حضرت از مدينه به مكه و از مكه به كربلا آمد.

هنگامى كه جنگ در روز عاشورا شدت گرفت او خدمت امام حسين (عليه السلام ) آمد و براى ميدان رفتن و دفاع از حريم ولايت و امامت اجازه خواست . حضرت فرمودند: در اين سفر به اميد عافيت و سلامتى همراه ما بودی! اكنون خويشتن را به خاطرما مبتلا مساز.

جون خود را بر قدمهاى مبارك امام حسين (عليه السلام ) انداخت و بوسيد و گفت : اى پس رسول خدا، هنگامى كه شما در راحتى و آسايش بوديد من كاسه ليس شما بودم ، و حال كه به بلا گرفتار هستيد شما را رها كنم ؟

جون با خود فكر كرد: من كجا و اين خاندان كجا؟! لذا عرضه داشت : آقاى من ، بوى من بد است و شرافت خانوادگى هم ندارم و نيز رنگ من سياه است . يا اباعبدالله ، لطف فرموده مرابهشتى نماييد تا بويم خوش گردد و شرافت خانوادگى به دست آورم و رو سفيد شوم . نه آقاى من ، از شما جدا نمى شود تا خون سياه من با خون شما خانواده مخلوط گردد. جون مى گفت و گريه مى كرد به حدى كه امام حسين (عليه السلام ) گريستند و اجازه دادند.

با آنكه جون پير مردى 90 ساله بود، ولى بچه ها در حرم با او انس فراوانى داشتند. او به كنار خيمه ها براى خداحافظى و طلب حلاليت آمد، كه صداى گريه اطفال بلند شد و اطراف او را گرفتند. هر يك را به زبانى ساكت كرد و به خيمه ها فرستاد و مانند شيرى غضبناك روى به آن قوم ناپاك كرد. او جنگ نمايانى كرد، تا آنكه اطراف او را گرفتند و زخمهاى فراوانى به او وارد كردند. هنگامى كه روى زمين افتاد، امام حسين (عليه السلام ) سر او را به دامن گرفت و بلند بلند گريست ، و دست مبارك بر سر و صورت جون كشيد و فرمود: اللهم بيض وجهه و طيب ريحه و احشره مع محمد و آل محمد (عليهم السلام ): بارالها رويش را سفيد و بويش را خوش فرما و با خاندان عصمت (عليهم السلام ) محشورش نما.

از بركت دعاى حضرت روى غلام مانند ماه تمام درخشيدن گرفت و بوى عطر از وى به مشام رسيد. چنانكه وقتى بدن او را بعد از ده روز پيدا كردند صورتش منور و بويش معطر بود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 14:52  توسط مصطفی شوقی  | 

 

 طرحی که شاید داستان شود- در هفته نامه مثلث منتشر شد

مصطفی شوقی/ گروه از قرارگاه بن کن شده بود و دایره ای یک کیلومتری را دور می زد. پخش بودیم روی بلندی کوهی که در دامنه آن جیره غدایی به جا مانده از پاتک هفته قبل مان داشت زیر آفتاب برق می زد. با همان چشمان ناسور می شد کوهان شتر را دید روی جلد پنیر که البت معلوم نبود دانمارکی است یا هلندی. با محمد مسلم سر این شرط بسته بودیم. آن ور تر  قوطی کنسرو ها هم چشمک می زد زیر نور آفتابی که مثل ما جان نداشت.نه عراقی ها می آمدند و نه ما. ما اگر پس می رفتیم معلوم نبود کجای سلیمانیه بیرون می آمدیم. عراقی ها هم انگار مثل ما خیلی جرات نداشتند. آنها اما نزدیک تر بودند به جیره کوهان شتر و کنسرو. اما اگر می آمدند جلو،  آتشمان  می بارید از آسمان پر ابر که گاهی دلش مثل ما می گرفت و اشکی می ریخت.جلوتر هم نمی توانستیم برویم که روبرو آماده بود.مثل بازی تاج و پرسپولیس که تماشاگران زیر ساعت زیر جایگاه را می خواندند...
اینقدر تشنه بودیم که وقتی آسمان می بارید، مثل دیوانه ها طاق باز  از خدا قطره های بیشتر آب می خواستیم که از آسمان می آمد.آب بی برکتی بود انگار که هیچ وقت سیرابمان نمی کرد.
وقتی به ستوان محمدی گفتم،خندید و گفت سرباز بی کله زیاد دیده ام. بی کله را فکر می کردم یعنی دیوانه ، مثل خودم.گفتم تنها نمی روم، محمد مسلم هم داوطلب شد که بیاید. همه بچه ها آن بالا به حالت تهاجم با قیافه های زار و ملول داشتند به گمان خودشان آخرین بار نگاهمان می کردند.گونی را حمایل کردم به بند کوله ام و آرام انداختم روی سینه کش کوه.محمد هم یک پا کج کرده بود و خود را نگاه می داشت در سرازیری.وقتی رسیدیم به جیره تازه روبرو متوجه شد. صدای داد و بیدادشان بیشتر از صدای گلوله می آمد. بچه ها هم از آن بالا به جای تامین ما فحش می دادند که زود گونی ها را پر کنیم و بیاییم.محمد مسلم شرط را برده بود،پنیر شتر دانمارکی بود و داشت لنترانی می خواند. می خواستم فحش بدهم که همه صورت ام خیس شد،انگار تشت داغی روی  صورت ام خالی کرده بودند.شور مزه و تلخ.
بعدش را خیلی یادم نیست که وقتی محمد را دیدم ایستاده و بالای جایی که انگار سرش بود سرخ آجین شده ، داشت دستش را به شادی برای بردن شرط به من علامت می داد. مثل گنگ ها سینه کش را می کوبیدم و از رد داغی که رد می شد از کنارم گویی در دامنه آتشفشان بالا می رفتم. بقیه اش خیلی مهم نبود؛ وقتی رسیدم به سراغ گونی رفتند و داشتند پنیر های دانمارکی شتر را بین خودشان تقسیم می کردند.فقط یک بار جرات کردم پایین را نگاه کنم، محمد مسلم افتاده بود روی سنگی و سر به زیر؛خون آلود،سرخ آجین.تازه فهمیدم معنی سرباز بی کله یعنی چه،تازه فهمیدم که طعم پنیر شتر دانمارکی چه مزه ای است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 16:41  توسط مصطفی شوقی  | 

هیبت الله

مطلبی که در ستون هفتگی ام با نام  «راوی» در هفته نامه مثلث منتشر می شود.


آیت الله، قدرت الله، اسد الله و اسماعیل که باید ذبیح الله اش گفت، 4 برادری بودند که وقتی با هم می رفتند محل از هیبت قریب شان شیطنت اش گل می کرد و می گفت؛هیبت الله آمد.مقبره را وقتی می ساختند- چند سال بعد که همه شان در کنار هم باز جمع شده بودند- واقعا می شد هم نشانه ای از خدا، قدرت خدا ، شیر خدا و اسماعیلی که قربانی خدا شده را دید. جای قریب است این قبرها در میان قبرهای دیگر در امامزاده ای کوهستانی که برای بالا رفتن و رسیدن به آن باید نفس ات را یک سر بیرون دهی. وقتی هیبت الله  ها داشتند  می رفتند بالا کل روستا یک سر از آن هوای پر اکسیژن،نفس می خواست و در میان لااله الا الله ،یا علی هم گفته می شد برای گرفتن نیرو.با اینکه این آخری سبک بود و تابوت را می شد با یک دست هم بلند کرد،اما باز برای رفتن به سوی ردیف برادران یا علی قوت زانوان بود. این آخری بیشتر از همه به دل مادر و پدر نشست،با اینکه کف دستی استخوانی و پلاکی زنگ زده را آورده بودند و در حیاط کاهگلی گذاشته بودند زیر درخت توت قدیمی ، اما پیرمرد که تمام گاوهایش را از فرط پیری فروخته بود و پیرزن که دیگر سرشیرها را به شهر نمی برد تا بفروشد،خوشحال بودند و لبخند می زنند برای تازه دامادی که از پس برادرها رفته بود تا پس از سپیده دم والفجر 5 برگردد.
پدر این چهار برادر حالا نیست،مادر اما دیگر انتظاری ندارد تا به قول خودش از تعاونی شهدا بیایند و خبر پسرهایش را بیاورند اما هنوز هست؛قرص و محکم مثل ماه شب چهارده روشن صورت و شوخ مثل وقتی که ساک اسدالله را می بست و می گفت وقتی می روی پیش آیت الله و قدرت الله بهشان بگو امسال که برای درو نیامدید خوش غیرت ها حداقل کاغذ بنویسد. اسدالله هم برای فصل درو نیامد تا وقتی اسماعیل برود مادر بگوید که برای شیرینی خوردن خودش را برساند.مادر هنوز هست با عصایی بلند و تنی خمیده اما استوار کوه را می کوبد یک نفس، یا علی گویان می رود آن بالا،اول امازاده سید علی و بعد می رود سراغ هیبت الله؛ابتدا آیت الله،بعد قدرت الله ،بعد اسدالله و آخری اسماعیل ذبیح الله؛اینجاست که می نشیند.
خانواده های شهدا خیلی تکریم دارند آقای زریبافان. دیروز یکی زنگ زد مجله از خانوادهای شهدای ارتش، می گفت با اینکه ایثارگران ارتش حکم داده است،بنیاد اجرا نمی کند، سر می دواند ، بی احترامی می کند.کیفیت ماجرا نیاز به بررسی دارد اما  این معامله پرسودی برای خانواده های شهدا نیست که خون عزیران را با فیش حقوقی آخر ماه طاق برنند.کار سختی نیست تکریم خانواده شهدا که اینها آرامش همه دیروز،امروز و فردای ایران هستند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 19:7  توسط مصطفی شوقی  | 

 
قال امیر المومنین (ع): "کن فی الفتنه کابن اللبون لا ظهر فیرکب و لا ضرع فیلحب."
حضرت امیر المونین (ع): "در دوران فتنه چون بچه شتری باش که نه پشتی دارد تا باربری کند و نه سینه ای تا شیر دهد."
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 17:0  توسط مصطفی شوقی  | 

هیچ وقت وبلاگ نویس منظمی نبودم...اصلا ادم منظمی نیستم حتی در تعیین سطح روابط انسانی.
همیشه سعی کردم کوتاه بنویسم ،جونم برای نوشتن در میاد.الان هم که می خواهم خودم رو نقد کنم تنها یک کلمه می تونم بگم... آخرین کلمه رمان کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 19:8  توسط مصطفی شوقی  | 

هرگونه استفاده از اين يادداشت بدون اجازه نويسنده منع اخلاقي و قانوني دارد. بر اين اساس نويسنده اين مطلب پي گيري را براي خود محفوظ مي دارد. ضمن اينكه غلط هاي املايي اين نوشته كاملا عمدي است.

حداقلي ترين كار اين است كه امير قلعه نوعي را دار بزتيم. يا بهتر است اينكه وقتي  از گيت فردوگاه بيرون مي آيد با گوچه گنديده و تخم مرغ از آنها استقبال كنيم. سناريوي ديگري هم مطرح است؛ در حالي كه ژست روشنفكرانه اي گرفته ايم و پس از جرعه جرعه نوشيدن چاي و مزه مزه كردن حرف يمان در يك «ورك شاپ» تخصصي در نقد مربيان ايراني سخن بگوييم و بعد از ترسيم  چهره اي بور و چشم آبي كه هميشه لبخندي مليح روي صورت دارد را به عنوان سرمربي تيم ملي معرفي كينم.
آيا نقشه راه فوتيال ايراني همين است؟
از آقاي مهندس علي آبادي شروع مي كنيم. رييس ورزش كه پس از موفقيت افتخار آميز تيم ملي واليبال جونان در مراكش به يكباره روي خط امد و در سخناني قهرماني والباليست هاي جوان را خواستار شد و پس از آن مدال برنز را موفقيتي در خورد توجه عنوان كرد؛ در مورد حذف تيم ملي فوتبال نيز تمنايي از جنس قهرماني ابراز كرد. شايد كسي منتظر روي خط آمدن آقاي علي آبادي پس از شكست مقابل كره جنوبي نبود، اما اولين بازتاب ها ، زماني رخ داد كه سرمربي تيم ملي با حمايت تلويحي سازمان ورزش و معاونين آن به عنوان سرمربي معرفي شد. انتقاد از آنجا شروع شد، آقاي مهندس، كه امير قلعه نوعي در جلسه خرد جمعي داريوش مصطفوي به عنوان تمام دارايي هاي مربيان ايراني مطرح شد.
آقاي كيومرث هاشمي؟ شما چقدر مقصر شكست هستيد. معاون اول سازمان كه سرپرست فدراسيون فوتبال و نايب رييس كميته انتقالي فوتبال است. چه اتفاقي رخ داد كه قلعه نوعي سرمربي تيم ملي شدو اين شفاف ترين سوالي است كه پاسخ شفاف به آن بر شفاف سازي فضاي تاريك كنوني بهترين كمك را كمك. كيومرث هاشمي به عنوان مدير اجرايي فوتبال چه نقشي در حذف تيم ملي داشت، اين دومين سوال است پس از پاسخ درست به اولين سوال. و بعد سوال هاي اينچنيني در مورد آقاي محمد مهدي نبي و ديدارهاي تداركاتي تيم ملي و نظارت بر روند حركتي تيم ملي. و حتي پاسخ به سوال هم بدهيد كه اين همه آناليزور، مربي و همراه براي چه بود.

***

برمي گرديم به مراسم اعدام آقاي امير قلعه نوعي! قبل از آن  قبر تهيه كنيد. چال بكنيد. چال كنيد فوتبال ايراني را ، مربي ايراني را و در حالي كه لگد محكمي مي زنيد به قبر تبله كرده فوتبال برويد ، يكي را با سلام و صلوات بياوريد... مسير را درست مي رويم؟
امير قلعه نوعي محصول فوتبال بي ريشه ماست. فوتبالي كه مثل درخت رنجفير ريشه در هوا دارد و از پاي بست ويران است، بي تكيه، به ستون، ول در هوا.
به همين دليل به نظر من اول از همه فوتبال را دار بزنيد ، بعد محصولاتش را نابود كنيد.امير قلعه نوعي در مسيري مي رفت كه بايد مي رفت، جاه طلبي او قانع اش كرده بود كه سرمربي تيم ملي شود. و فوتبال ما هم به او براي اين كمك راه او بود. شفاف تر از اين را وقتي مي گوييم كه كيومرث هاشمي دلايلش را براي سرمربيگري امير قلعه نوعي در تيم ملي شفاف تر بگويد؛ شايد پاسخ در جواب آقاي هاشمي باشد.
امير قلعه نوعي يكي از همان علامت سوال هاي فوتبال ايران است. علامتي سوالي كه قوس بالاي سرش از فرط فشار بي پاسخ ماندن خميده تر ديگر علامت سوال هاست. يكي نمي خواهد  كمي از بار علامت سوال قلعه نوعي كم كند.
او حتي در استعفا دادن هم ترديد دارد، اين  حداقلي ترين گزينه براي يك مربي شكست خودره در تئوري و عمل است. تئوري او زماني اثبات نشد كه به تيم ملي مثل يك باشگاه نگاه كرد.  كاركرد تداركات ، آناليزور ، همراهان و ملازمان هميشگي در استقلال  براي او همان استفاده اي را داشت كه در تيم ملي از ان بهره مي برد. به همين دليل قامت قلعه نوعي براي تيم ملي ، در اندازه هاي مربي يك باشگاه بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 15:45  توسط مصطفی شوقی  | 

 (بدون شرح):

TinyPic image 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:59  توسط مصطفی شوقی  | 

در بخش "نگاه ويژه" ماهنامه سپيده دانايي كه به بررسي وضعيت معلمان پرداخته‌‏است، مطالبي با عناوين سال‌هاي سخت معلمي ، تأمين مطالبات معلمان ، هزينه يا سود و فرسودگي شغلي در معلمان به چشم مي‌خورد.

همچنين در ميزگردي با حضور دكتر محمد علي نجفي، وزير اسبق آموزش و پرورش و دكتر محمديان، دبير كل شوراي عالي آموزش و پرورش، به مساله معيشت و منزلت معلمان پرداخته شده است.

اين ماهنامه در گفت و گو با مهندس افشين حبيب‌زاده، مدير عامل اتحاديه اسكان و رييس هيأت مديره خبرگزاري ايلنا، تحولات صورت گرفته در جامعه كارگري و مطالبات آنها را مورد بررسي قرارداده است.

در بخش "زندگي" اين مجله، مطلبي به قلم دكتر محمود گلزاري با عنوان انتخاب همسر: ابهام‌ها و راهكارها به چشم مي‌خورد.

 

 

ماهنامه سپيده دانايي در صفخات " حادثه، تحليل و راه‌حل، به صورت تفصيلي به بررسي افزايش پديده تجاوز به زنان پرداخته است.

در اين بخش علاوه بر بررسي گونه‌هاي مختلف تجاوز، انگيزه‌هاي فرد متجاوز و راهكارهايي براي كاهش خطر تجاوز غريبه‌ها، گفت و گويي با سردار عبدي، معاون اجتماعي نيروي انتظامي انجام شده است.

عبدالصمد خرمشاهي، وكيل افسانه نوروزي نيز در گفت و گو با اين ماهنامه شرايط دفاع مشروع را تشريح كرده است.

منيره نوبخت و شهلا اغرازي دو تن از فعالان حوزه زنان نيز ديدگاه‌هاي خود را در خصوص مساله تجاوز به زنان بيان داشته‌اند.

همچنين در بخشي با عنوان اقوام، به بررسي آداب، سنن و پيشينه تاريخي قوم بلوچ پرداخته شده است.

در شماره اول ماهنامه سپيده دانايي از اساتيدي چون دكتر سعيد معيدفر، دكتر محمد دهقاني، حجت‌الاسلام دكتر حسن اسلامي، دكتر يونس شكرخواه، دكتر حسن نمكدوست و حجت‌الاسلام مهدي مهريزي مطالبي به چشم مي‌خورد.

ماهنامه سپيده دانايي با روش اطلاع‌رساني خبري، تحليلي و آموزشي در زمينه علوم انساني در 100 صفحه و به صورت 4 رنگ منتشر مي‌شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:35  توسط مصطفی شوقی  | 

 مطلب زیر در همشهری ورزشی منتشر شده است...

 

 رئيس سابق فدراسيون فوتبال پس از شش ماه از روزي‌كه خبرنگاران رسانه‌ها را به دفترش دعوت كرد تا استعفاي رسمي خود را اعلام كند، اين‌بار در جلسه‌اي با عنوان تحليل مسائل روز فوتبال كشور، به گفت‌وگو با روزنامه‌نگاران نزديك به خود و برخي خبرگزاري‌ها پرداخت.

مهم‌ترين اتفاق اما بازگشت دوباره محمد دادكان به قامت منتقد محسن صفايي‌فراهاني است. وي كه پنج سال پيش، پس از گفت‌وگوهاي سلسله‌وار با مطبوعات به نقد صفايي‌فراهاني، رئيس وقت فدراسيون فوتبال نشست، براي سكوت به مشاوره دعوت شد و پس از آن به صورت پلكاني مراتب مديريتي در فدراسيون فوتبال را پيمود تا پس از استعفاي صفايي‌فراهاني به دليل مخالف‌خواني مهرعليزاده با وي، اعتماد رئيس وقت ورزش را كسب كند و به عنوان رئيس فدراسيون فوتبال برگزيده شود.

دادكان در دوران رياست خود از آنچه راه صفايي‌فراهاني ناميده شد، انتقاد مي‌كرد اما هيچ‌گاه او را رودررو به هماوردخواني نمي‌طلبيد. وي پس از استعفا رويه سكوت را در پيش گرفت تا پس از آنكه صفايي‌فراهاني در گفت‌وگوهاي رسانه‌اي فدراسيون‌هاي گذشته را به باد انتقاد گرفت، او را مورد خطاب قرار دهد. دادكان در ابتدا با اشاره به حضور كميته انتقالي و تدوين اساس‌نامه مي‌گويد: «كميته انتقالي براي كاري كه سه روز وقت مي‌طلبد، 5 ماه است همه را معطل كرده. عده‌اي كميته انتقالي را تبديل به دكان كرده‌اند. من به خودم كار ندارم اما مسئول كميته انتقالي چرا بايد برخلاف قوانين فيفا تيمي را با حكم دادگاه وارد ليگ كند؟ چرا بايد به همين دليل ليگ، 18 تيمي شود؟»

 

 

 

وي صفايي‌فراهاني را متهم به لابي كردن با سازمان ورزش كرد و ادامه داد: «آقاي صفايي‌فراهاني با سازمان ورزش لابي كرده است. به همديگر امتياز داده‌اند.»

محمد دادكان در مورد تركيب اعضاي كميته انتقالي فدراسيون فوتبال گفت: مگر آقاي صفايي‌فراهاني كارشناس است؟ آقاي خبيري، رغبتي، غفاري و هاشمي؛ اين‌ها مگر كارشناس هستند كه بدون حضور اهالي فوتبال و رسانه‌ها اساس‌نامه را تدوين كنند؟ همه اين كارها براي مطرح شدن است.

انتقاد دادكان از صفايي‌فراهاني در حالي صورت مي‌گيرد كه در كنفرانس مطبوعاتي ديروز كه او از سازمان ورزش، هيات‌مديره پرسپوليس و مطبوعات همانند گذشته انتقاد كرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:42  توسط مصطفی شوقی  | 

یکم - دلیلی برای اینکه در این چند ماه در حال لاگیدن نبودم و خاک بازی را کنار گذاشته بودم، ندارم.
در توقیف بودم. امروز از توقیف درآمدم... خیلی خوشحال هستم... می خوام داد بزنم... زنده باد خودم... زنده باد... (مرگ بر زنده باد!)

 

دوم- حاج ممد آقا گلزاری نشریه را به بیرون می فرستند ،از قرار معلوم، به نام سپیده دانایی... از انجا که بنده دم دست ترین ادم مطبوعات ورزشی هستم و البته دوست و رفیق ایشان به کار دعوت شدم... در سپیده دانایی ، من دیوانه ترینم.

 

سوم- خیلی خوبه که خاطره ها هم عکس داشته باشند... مثل این:

TinyPic image

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:8  توسط مصطفی شوقی  |