تبليغاتX
ساعت صفر
 
Image hosting by TinyPic
 

یلدای سرخ

 

یکم- روایت روزنامه شرق را از منازعه عدالت طالبانه بر و بچ ایپنا با مدیر دستگاه فوتبال کشور بخونید :
« نامه تشكرآميز اعضاى تحريريه پاس جوان و ايپنا به سردار مقدم، فرمانده نيروى انتظامى در پى نامه او به رئيس سازمان تربيت بدنى و فدراسيون فوتبال در اعتراض به عدم اختصاص سهميه خبرنگارى به ايپنا و پاس جوان، قابل توجه و پيگيرى است. ماجرا از زمانى آغاز شد كه محمود(محمد؟!) دادكان در يك برنامه تلويزيونى با صراحت اعلام كرد از ميان تمام روزنامه هاى ورزشى تنها به پاس جوان سهميه حضور در جام جهانى را اعطا نكرده است، اعتراضى كه اشتباهى بزرگ در استراتژى او در جنگ آشكار وى با مصطفى آجورلو مدير پاس به نظر مى رسد. با اين جملات، فرمانده نيروى انتظامى با نامه اى تحكم آميز به ميدان آمده و خواستار اعطاى سهميه به رسانه نيروى انتظامى شده است. در اين راستا شنيده مى  شود محمد دادكان به زودى جلسه اى را با وزير ارشاد (با موضوع كلى روزنامه هاى ورزشى) برگزار خواهد كرد كه صد البته بعيد است بتواند كمكى به مقاومت در برابر درخواست فرمانده نيروى انتظامى باشد... نكته باريك تر از مو اينجاست كه عده زيادى از افراد درگير فوتبال هنوز درك نمى كنند كه چرا رئيس فدراسيون فوتبال ايران در اين برهه به شدت حساس بايد درگير مسائلى پيش پا افتاده، ذهن گير و كوچك مثل رو كم كنى با يك مدير باشگاه و يك رسانه باشد. سياستى كه فقط باعث افزايش تنش در فضاى فوتبال است. راستى پيروزى دادكان در اين ميدان واقعى است؟»

دوم- امشب شب یلداست.... یلدا به خیر باشد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 14:8  توسط مصطفی شوقی  | 

 

استعفای جمعی شورای سردبیری ایران ورزشی

 

آخرین ایران ورزشی سیامک و شاهین رحمانی امروز منتشر شد.
با اینکه از لحاظ فکری اختلاف نظرهایی داشتیم ، اما معتقدم بهترین و حرفه ای ترین روزنامه نگاران ورزشی ایران بودند... سیامک که بسیار خوب می نوشت ، شاهین که با سکوت خود منتقدان را وادار به موضعی انفعالی می کرد و... محمد شهرابی که دوستش دارم ...

 

آخرین صفحه ایران ورزشی تیم قبلی را ببنید:

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 16:38  توسط مصطفی شوقی  | 

 

دیوانه دیوانه

 

226314.jpg 

 

 

"المسافر و کلالمجنون"

حکایت ماست، که برماست. شاید برویم از این خانه و بی خانمان ... یا با خانمانی دیگر بیاییم. الان اصن روحیه ندارم که درباره مهندسی بنا با شما صحبت کنم ... از این به بعد می خواهم کوتاه بنویسم...
دنیا سفر است و حضر ... در سفر و در حضر ... مسافر هم حکما دیوانه ... می شود دم گرفت... دیوانه دیوانه... هستم قلندری... مستانه مستانه ... می روم به سوی میخانه... ( اصن هم مهم نیست که قافیه اش جور نباشد.

 

یا علی مددی

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 19:1  توسط مصطفی شوقی  | 

 

حمله شده.... ماشین غذارو زدن!!!

 

صاحب این وبلاگ عنصری معلوم الحال است که ما سعی کردیم با کوبیدن این داغ ننگ ، حالشو  بگیریم...او که بارها در گزارش ها و یادداشت هایش برعلیه رییس محترم فدارسیون فوتبال اقدام نموده است ، باید دهانش خورد شود... می فهمی یا نه...
یک هکر هوادار محمد دادکان

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 15:43  توسط مصطفی شوقی  | 

 

کارگران مشغول کارند!

 

ورزشگاه دیدار تیم ملی ایران - مکزیک در نورنبرگ آلمان هنوز آماده نیست.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 14:36  توسط مصطفی شوقی  | 

 

با برف ...

 با برف پذیرایم شو
با خاطری آسوده:
هر بار که شانه به شانه ی درخت ِ توت
تابستان را زیر ِ پا گذاشتم
جوانترین برگش
به فریاد آمد.

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 14:39  توسط مصطفی شوقی  | 

 

شهدای C130

 

 

الان  بغض دارم.... بابای امید ، علیرضا برادران نجار ، سید حسن‌ شیرازی‌‌ و...
وقتی به امید زنگ زدم ... با حالتی هراسناک از من نشانی پدرش را می پرسید که در لیست شهدا است... و وقتی با بغض و ترس گفتم در لیستی که من دارم حاج آقا محدث است ... انگار خالی شده بود و گفت... بابای منه ... و زد زیر گریه ...

 

خدا....

 تسلیت ایپنا را بخونید....

سوگنوشته خبرگزاری فارس برای عکاس و خبرنگار شهیدش

سوگ نوشته ایسنا برای شهدای خبرنگار و عکاسش 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:8  توسط مصطفی شوقی  | 

 

یازده دقیقه با پائولو كوئِيلو

 کتاب یازده دقیقه پائولو كوئِيلو که در ایران هیچگاه منتشر نمی شود را از طریق سایت قفسه که به نشر الکترونیکی کتاب می پردازد را خواندم.
«يازده دقيقه» اما داستان زندگي ماريا، دختر ساده اي از يكي از روستاهاي برزيل است كه معصومانه در حال درمان زخمهاي قلب شكسته اش از عشقي نا فرجام است.در اين دوره ماريا به اين نتيجه مي رسد كه هرگز عشق واقعي را در اين دنيا لمس نخواهد كرد و عشق مصيبتي است كه بشر را آزار مي دهد.
 
يك اتفاق ساده ماريا را به ژنو مي كشاند و در آنجا به آرزوي مشهور شدن و يافتن آينده اي بهتر در خيابانها به تن فروشي مي پردازد. در ژنو ماريا بيش از پيش از عشق فاصله مي گيرد و غرق روابط نامشروع مي شود.سرانجام در اين گيرو دار بيزاري از عشق و تمايل به فساد، ماريا در بوته آزمايش قرار مي گيرد و با يك نقاش جوان خوش سيما رو برو مي شود كه ماريا مي تواند در كنار وي عشق حقيقي را تجربه كند

در اين آزمون، به قول پائولو كوئِيلو، "خود واقعي" ماريا يا بايد راه تاريكي و فساد را ادامه دهد يا راه پر خطريافتن روشنايي دروني وعشق ورزيدن واقعي را برگزيند.
 
در رمان «11 دقيقه»كه مطبوعات انگليسي زبان از آن با عنوان رمان متهور و پر جسارت ياد مي كنند پائولو كوئِيلو ذات معنوي عشق ورزيدن و دوست داشتن را به طور حساس و موشكافانه كاوش مي كند و خواننده را به مقابله با پستي و ديو دروني و پذيرفتن روشنايي درون دعوت مي كند.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 14:39  توسط مصطفی شوقی  | 

 

عقل معاش اندیش

 
یکم- این روزها عقل معاش اندیش حسابی دارد تلنگر می زند، جبران این چند سال بی خیالی و ... ( دوستی می گفت خدا پدر این مخترع نقطه چین را بیامرزد که آدم وقتی گیر می کند می گذارد وسط مطلبش... من هم ایضا...)
 
 
دوم-  گروه فوتبال جهان ایران ورزشی  ترجمه گزارش نویسنده سایت یوفا با عنوان رویایی « ورود به معبد خدايان » که  به گرفتن توپ طلای اروپا توسط  رونالدوينيو   اشاره کرده  به چاپ رسانیده... دوستان حرفه ای و کار بلدی هستند... و بسیار بهتر از گروه فوتبال جهان روزنامه ما کار می کنند...
 
سوم- الان میام... اومدم...
 
2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 13:23  توسط مصطفی شوقی  | 

 

شرمنده سهراب

یکم - خود سهراب عزیز هم فکر نمی کرد که وقتی می آید تهرون ما این همه بحث و جدل بشود در وبلاگش.
سهراب فقط یک هفته ای میهمان ما بود ، اینکه عده ای بی مسئولیت و حقیر او را متهم می کنند به بی هویت و ...  بسیار تاسف برانگیز است . متاسفم که این اظهار نظر ها هم از طرف هموطنان من صورت گرفته و هم از طرف همزبانان افغان...
شرمنده سهراب جان!

دوم- کار بسیار دارم... دیروز در جلسه ای با یکی از معاونین وزراتخانه ها پیشنهاد فعالیت در هفته نامه آن وزارتخانه را رد کردم... آقای معاون وزیر هم از دوستان پدر بودند که از بچه گی مرا می شناخت... به قول خودش نمودار رشد مرا می دیده... بسیار خوشحال شد از اینکه روزنامه نگار هستم و در خبرگزاری و روزنامه مسئولیت دارم... مسائلی را  گفت ... هشدار و انذار داد... کلا انسان دوست داشتنی است...

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 21:22  توسط مصطفی شوقی  | 

 

چکر در افغانستان

 

سهراب از کابل آمده بود... با شمایلی که کاملا او را متمایز از دیگر همزبانان افغانی می کرد  . شیرین پارسی سخن می گفت و لحن محزونی داشت ، البته با غم لبخندی که این روزها جزء میمیک چهره آنهاست.
 روشنفکر افغان ، در  مورد رسانه های آن ولایت سخن گفت و اینکه هیچ رسانه دیداری و شنیداری در افغانستان دولتی نیست و همه آنها به طور خصوصی فعالیت می کنند. خودش هم در یکی از این رادیو ها کار می کند ، آن طور که فهمیدم معادل مسئولیت او در ایران ، کارگردانی برنامه های رادیویی است.
 وقتی خواستم عکسی به یادگار از او بردارم ، ممانعت کرد  و دلیلش را گفت که البته می ماند پیش خودم... قبول کردم و اصرار نکردم.


وقتی در مورد افغانستان سخن می گفت با لحن محزون ، واقعا عمق مصیبتی که بر این قوم همزبان رفته را می فهمیدی در مکث کلاماتش  و و اگویه هاش.

سهراب  به زبان انگلیسی تسلط کامل دارد و وبلاگ نویسی زبر دست است. با او در مورد مسائل زیادی صحبت کردم .... 
دوست خوبی یافتم از کشوری که بسیار آرزو دارم به آن سفر کنم و به قول افغان ها چکر.
وقتی می رفت بیرون از خبرگزاری  به رسم خوش افغان ها با من رو بوسی کرد و رفت...
امید دارم که سهراب را خارج از دنیای مجازی اینترنت ببینم و با او گپ بزنم.

شاد زی سهراب

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 16:3  توسط مصطفی شوقی  | 

 

اسطوره ها و اسطوره ها و باز هم مارادونا

بدون شك، جام جهاني 86 مكزيك بود كه مارادونا را به اوج شهرت و افتخار رساند. پيش از اين مسابقات، مطبوعات آرژانتين به موفقيت تيم كشورشان بدبين بودند. ولي ديه گو توانست با نبوغ بي نظيرش، دومين قهرماني جهان را به هموطنانش هديه كند. معمار اصلي اين پيروزي، كارلوس بيلاردو بود كه مارادونا را به دانيل پاسارلاي باتجربه ترجيح داد و تيمش را پيرامون او بنا كرد. او براي فوق ستارة تيمش به جاي روش هاي كلاسيك از روش متفاوتي استفاده كرد. او ديه گو را آزاد گذاشت تا مسير قهرماني را با نبوغش هموار كند.
 

در كتاب زندگينامة مارادونا، روند آماده سازي تيم ملي آرژانتين پيش از جام جهاني 86 بازگو شده كه درايت دكتر بيلاردو و روان شناسي او در رفتار با پسر طلايي را آشكار مي كند: موقعيت ويژة مارادونا در مقايسه با ساير بازيكنان تيم، از ابتدا مورد قبول بيلاردو بود. زماني كه ساير بازيكنان، برنامة تمريني مشترك و طاقت فرسايي داشتند و قوانين سختي را در مورد ساعات خواب و اوقات فراغت شان تحمل مي كردند، مارادونا با مربي شخصي اش، فرنالدو سينيوريني تمرين مي كرد. هر چيزي كه مي توانست وضعيت روحي  او را بهتر كند، برايش مجاز بود. بيلاردو مي گويد: از همان ابتدا متوجه شدم كه او بايد برنامة متفاوتي نسبت به سايرين داشته باشد. با خودم گفتم مارادونا يك طرف، بقيه بازيكنان يك طرف.
همان گونه كه مارادونا برنامه تمريني متفاوتي داشت، بيلاردو در مورد اوقات فراغت اش سختگيري كمتري داشت. او اجازه داشت با خانواده اش ملاقات كند. وقتي بقية بازيكنان بايد در نيمه شب به رختخواب مي رفتند، مارادونا مي توانست ديرتر از بقيه بخوابد. بيلاردو كه در نتيجة شب زنده داري هاي دوران دانشجويي، دچار بي خوابي مي شد، گاهي تا ساعت دو يا سه بامداد با مارادونا گپ مي زد.
برنامة تمريني ويژة مارادونا، شامل معالجات كادر پزشكي تيم نيز مي شد.
 
 
او از نخستين روزهاي فوتبال حرفه اي اش، مصدوميتي كهنه داشت كه در بارسلونا و ناپولي تشديد شده بود. بدن او در چرخة زجرآور درد، بهبودي و درد بيشتر قرار داشت و اين نتيجة استفادة بيش از حد پزشكان از مسكن هاي قوي به جاي يك درمان عملي براي او بود. مچ  پاي او كه توسط قصاب بيلبائو شكسته شده بود، حالا به تار مويي بند بود. در هر بازي كه براي ناپولي انجام مي داد، اين مچ پا درد مي گرفت و متورم مي شد.
اما همة اين ها مانع از آن نشد كه او ستارة بي افول آرژانتيني ها باشد. مارادونا با آن قهرماني كه در سال 1986 براي بيلاردو و آرژانتين به ارمغان آورد، ثابت كرد كه تبعيضي كه براي او قائل شده اند، حقش بوده. اين تبعيضي بود كه پس از آن نيز ملت آرژانتين، همواره در حق او روا مي دانست. اسطوره اي كه حتي اعتياد و مشكلات پرشمارش، چيزي از محبوبيت او كم نكرد. نابغه براي هميشه به پرچم آرژانتين سنجاق شده است.
2 نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 11:51  توسط مصطفی شوقی  | 

 

رسول چه گورا

 

یکم- بالاخره ایپنا  از لحاظ نفر در زمینه عکاسی به جایگاه خوبی رسید. رسول از امروز با ماست( منظور از ماست، یک تولید لبنی نیست.) یک ذره شبیه شهید ارنستو چه گورا ست. حدا از ما و از رسول قبول کنه...

 دوم- من درگیر چند تا گزارش خفن هستم... تا لب جان ( نه لب جوی ) در نقد محمد دادکان می کوشم.

 سوم- یک آدمی که از سر اتفاق روزنامه نگار است در صدد تخریب من بر آماده... خدا او را لعنت کند و به راه راست( همون جناح راست) هدایت کنه.

چهارم- یک خورده ای کار دارم...

2 نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 18:42  توسط مصطفی شوقی  |