تبليغاتX
ساعت صفر
 
Image hosting by TinyPic
 

امام چه گوارا

 

پنج شنبه شب ، فیلم خاطرات موتور سيکلت از سینما یک پخش شد... البت با اندکی صافکاری و مواظبت از ایمان مردم.

  'خاطرات موتور سيکلت' نخستين فيلمی نيست که درباره ارنستو چه گوارا، چريک و انقلابی نامدار آمريکای لاتين که روزگاری الهام بخش بسياری از حرکت ها و جنبش های انقلابی و مارکسيستی در جهان سوم بوده است و امروز ديگر چهره ای اسطوره ای، فرا تاريخی و نمادين پيدا کرده، ساخته شده است.

 

 

خاطرات موتورسيکلت، يک فيلم جاده ای (Road Movie) زيبا و شاعرانه است که به سبک فيلم های دهه شصت آمريکائی مثل ايزی رايدر( ساخته دنيس هاپر) ساخته شده است.

 چه گوارای این فیلم ، همان چريک مارکسيست ضد امپرياليست نيست که برای نجات خلق محروم آمريکای لاتين اسلحه برداشته و در کوبا شانه به شانه فيدل کاسترو می جنگد، بلکه دانشجوی پزشکی عاشق پيشه ای است که بيش از انقلابی گری و مبارزه به دنبال ماجراجوئی و هوسبازی است.

کارگردان  فيلم را بر اساس خاطرات دوران جوانی ارنستو چه گوارا( که با عنوان "خاطرات موتورسيکلت" منتشر شده است) و خاطرات دوست نزديکش، آلبرتو گرانادو ساخته است که در آن ارنستوی 23 ساله به همراه آلبرتو با موتورسيکلت قديمی و زهوار دررفته " نورتون 500" به سفری طولانی در درون قاره آمريکای لاتين از آرژانتين تا ونزوئلا دست می زند.

 

همه چیز در باره چه در ویکی پدیا

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 18:30  توسط مصطفی شوقی  | 

 

نوش‌داروي طرح ژنريک

 

آخرین باری که دیدمش سه شنبه  آخر سال ۱۳۸۲ بود ، با رضا امیر خانی نشسته بودیم داخل اتاق کوچک سایت لوح در دفتر آفرینش های ادبی حوزه هنری . استاد به اتفاق دیگران از اتاقی بیرون آمد و ما که به احترام برخواسته بودیم. یکی از آن جمع گفت: نمی آیی جلسه بیدل شناسی... من نگاهی به رضا کردم و ساک ورزشی که آن گوشه اوفتاده بود.
دو سه باری به وظیفه خبرنگاری ام رفته بودم ، جلسه بیدل شناسی استاد... و چه صدای زیبایی داشت ، لحن دلنشینی که صلابت را معنایی حماسی و عرفانی داده بود.
به حرف آن دوست گوش نکردیم. جای شما با رضا رفتیم کیهان بچه ها و چه فوتبالی زدیم... اسمی. عید را تبریک گفتیم، روی هم را ماچ زدیم و آخر سر هم ...
نهم فروردین ماه ... زنگ تلفن دوستی به ناگه مرا در شوک عجیبی فرو برد.
سید حسن حسینی  در چندی پیش از مرگ در گفت و گویی با  ابراهیم زاهدی مطلق ،  با تاکید بر ضرورت حضور شاعر در فضای شعر آئینی و عاشورایی گفته بود : مجموعه شعر " گنجشک و جبرئیل " شفیع من در قیامت خواهد بود و وصیت می کنم این مجموعه شعر را در کفنم قرار دهید و همراه با جسمم ، دفن کنید. 

این هم چند  نمونه از شعر های او با عنوان نوش‌داروي طرح ژنريک:


اشتباه
شاعري قبله‌نما را گم کرد
سجده بر
مردم کرد!
آرامش
شاعري
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!
طريقت نو
زاهدي نوبنياد
راه و رسم عرفا پيشه گرفت
لنگ مرغي برداشت
و به آهنگ حزين آه کشيد:
«مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک!»
سرقت
شاعري
آينه‌اي را دزيد
روي آيينه‌ي مسروقه نوشت:
بيدلي در همه احوال خدا با او بود!


 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 16:15  توسط مصطفی شوقی  | 

 

همه جان و تنم ، وطنم

 

امروز از طریق یکی از دوستان سرود ملی ایران در  اواخر حکومت قاجاریه رو دریافت کردم.

شما هم بشنويد: همه جان و تنم ، وطنم

البته این دوست تاریخه مختصری هم نوشته بودند:
اولين سرود ملي ايران مربوط به دوره قاجار ساخته موسيو لومر فرانسوي (موسيقي دان نظامي اعزامي به ايران در دوره قاجار. اين سرود براي پيانو نوشته شده و يك بار به هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار و در حضور وي در پاريس اجرا گرديد و اجراي آن توسط اركستر ملل اولين اجراي رسمي و اركسترال آن است كه به پيشنهاد رهبر اركستر در دوره حاضر ترانه اي براي آن توسط بيژن ترقي سروده شد.) به همراه خواننده در دهم و يازدهم مهرماه ۸۴ در تالار وحدت اجرا گرديد.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 20:3  توسط مصطفی شوقی  | 

 

چهل روز گذشت

 

دیروز چهل ، شهدای خبرنگار و سرنشینان هواپیمای سی ۱۳۰ بود.
عکس بابای امید که در این حادثه به شهادت رسید

"شهید محدث "-از C-13

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 14:38  توسط مصطفی شوقی  | 

 

یک پیاله آب

 

یکم- امروز ، دو ساعت تمام داشتم با مهدي صحبت می کردم و مشکلاتم را به او می گفتم. می دونید بعد از دو ساعت صحبت صادقانه چی بهم گفت. خیلی جدی و البت با لحنی ناصحی گفت: مصطفی جان! تا حالا گذرت به ترمینال غرب اوفتاده. من هم که فکر می کردم می خواهد راه حلی را بازگو کند ، با لحنی حق به جانب گفتم: بله! گفت : ببین عزیزم از فردا یک بشکه آب ببر به گذار دم در خروجی اتوبوس ها و هر کدام که خارج می شوند ، یک پیاله آب بریز پشت سرشون!

دوم- خویشتن فربه می نماییم از پس قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 16:18  توسط مصطفی شوقی  | 

 

مصطفي مجلسي

روز اول بود. به عنوان خبرنگار پارلمانی خبرگزاری ایپنا ... هفت صب زدیم بیرون. هوا دم كرده و تاريك بود ... مترو و فشار ؛ خوش به حال قزويني هايي كه در داخل كابين قطارهاي مترو قرار دارند... رسيديم مجلس، ديدم اي بابا... جلسه غير علني در خصوص آيين نامه داخالي تا ساعت ۹ و نيم زديم تو كار چايي و يك مقداري هم روزنامه. جلسه كه شروع شد ما هم همچون بچه هاي كلاس اولي دست به سينه نشستيم تا...
فكرشو نمي كردم كه روز اول چهار ، پنج تا از رفقا رو ببينم. اونا هم همينطور. خوش گذشت... روز اولي ۳ تا خبر دست اول در حوزه ورزش گرفتم ... خدا قبول كنه...
راستي شما سريال خاطرات محله رو يادتونه ، يكي بود كه يوسف مجلسي مي گفتنش... تو مجلس كار مي كرد. ما هم البت ايضا!
الان خوابم... يعني در حال خواب رفتن. مخم فعلن هفت مي زنه... اگه غش كردم به كمكم بياييد... 

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 19:11  توسط مصطفی شوقی  | 

 

یک مرگ مینی مالیستی

 

 یکم- تختی ... من مطمئنم خودش ، خودش را ... یک جورایی دوست داشته بعد از رفتن ملت سرکار باشند. پس به این دلیل مرگش برایم مهم است. حتی بیشتر از مدالهایش و چرا دروغ بگویم ،  مرام و معرفتش که مغفول افتاده است نزد جماعت خوش هیکل و بدن،  گوش شکسته ؛ که وقتی وارد آن دایره طلایی می شوند ... خدا را هم بنده نیستند.
کاری ندارم که ادایش را در می آورند... شده اند مث آن پهلوانی که می رفت تو گود زورخانه و ذکر علی و اولادش را می گفت و اخر شب ، البت بساط مطربی می گیرد که ... فقط دود تریاکش می ماند در فضا.

دوم-  ابراهیم افشار به اسطوره بودن تختی اشاره می کند و می نویسد: «همه چيز مه آلود است. همه چيز همچون فسانه.اين فضاي اساطيري رستم ساز ما اما يك سهراب كم دارد وگرنه سكوت شهلا يا تهمينه همچنان به تقدس فضاي اساطيري مي افزايد، فقط سهراب كم دارد كه تراژدي تمام شود.»

سوم-
خدا بیامرز تختی ، مرگش هم نوستالژیک است... مثل تاریخ رستم و سهراب کشی ، پهلوان کشی و البت مثل تمام داستان های شاهنامه. فقط یک مقدار مایه داستانی اش مینی مالیست است، کوتاه . مرگ است دیگر... خود آقا عزرائیل تشریف می آورند و قبض روح می فرمایند... فهمت بیجک گرفت؟!

چهارم- من به تمام دلایلی که حضرات می گویند ؛ آقا تختی را چیز خور کرده اند...و الخ کشته اند. می گویم ؛ آقا تختی خود شوکران سر کشیده. نوش جان پهلوان... شیرین بود مرگ؟!

 

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 17:12  توسط مصطفی شوقی  | 

 

یک بوس شیرین!

 یکم - آخر هفته خوبی بود. با عیالات متحده رفتیم سینما، آن هم یک سینمای روشنفکری با فضایی که به معماری حضرت خشایار در تخت جمشید می خورد ؛ یک چیز تو مایه های بناهای خشتی و سنگی که بوی ناسور نم می دهند. اول تو صف فیلم مکس قرار گرفتیم و چون جماعت روشنفکر هیچ علاقه به فیلم های لمپن نداشتند ، بلیط گیرمان نیامد.بعد ازان به اجبار رفتیم فیلم یک بوس کوچولو.

 

 دوم- به این دلیل از یک بوس کوچولو خوشم اومد که به مفهوم مرگ نگاهی سمبلیک داشت. شخصیت ها نمادهایی تاریخی داشتند. و جالب تر برای من موضوع سفر بود که مرگ هم در سفر تو می اید... هر کس هم فرشته ای دارد... یکی خوب و دیگری بد و سیاه. یک قصه فرعی هم وجود  داشت که قصه اسماعیل شبلی بود ... یک داستانی که موضوع مرگ را عینی تر می کرد. من اصن کاری ندارم که فرمان ارا می خواسته از ابراهیم گلستان انتقام بگیره و یا ...

سوم- خوشم اومد از اینکه مرگ می خواد یک بوس کوچولو از آدم داشته باشه.

چهارم - می خواد بدونی برید اینجا و اینجا و...

 

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:59  توسط مصطفی شوقی  | 

 

پول زور

توضیح :ساخت نمادهای حماقت همچنان ادامه دارد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 18:11  توسط مصطفی شوقی  | 

 

تو مثل قناری ، من آن کلاغ

 

یکم- به عارضه منقبض شدن کلیه دچار شده ام ... یک مقدار رنگش هم زرد تر از گذشته شده. انگار بیماری کهنه دوباره تازه شده... قبول باشه. دو روز تمام در خانه پتو پیچ کرده بودیم خودمان را و از درد به خود هم ایضا پیچ می خوردیم. رنگمان هم مثل حضرات ارواح شده بود... بی رنگ و گاهی  سفید، یک مقدار کی زدیم به توسی رنگ! هیچ کس حالمان را نپرسید... انگار خیلی محبوب هستیم...

 

دوم- الان ایپنا هستم. مهدی هم هست... راستی یک بنده خدایی در وبلاگش خزعبلاتی راجب به ایپنا و پاس جوان و من و برخی از دوستان پرت نموده اند... جسم خارجی خیلی بو می داد که البت نشان از جایی بود که در از ان پرت شده بود... دهانش را می گویم که بسیار بو می داد... به هر حال آدم بی ارزش و بی معرفتی است... یکی از دوستان که با او تماس گرفته بود و از اظهار لطفی که وی به ما داشت تشکر کرده بود می گفت : مرام انها بوی زیر بغل می دهد و معرفتشان هم ...

سوم
هرچند پشت ميله اسيريم، عاشقيم
تو مثل آن قناری و من مثل آن کلاغ

 

2 نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 12:46  توسط مصطفی شوقی  | 

 

خواب

 

 


رویاهای نقره ای زیر ساحل
نیمکره ها به آرامی می رقصند
من به پایین طلوع می کنم
عناصر زخمی پرواز می کنند
اینجا اعماق است
2 نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 13:28  توسط مصطفی شوقی  |