تبليغاتX
ساعت صفر
 
Image hosting by TinyPic
 

کل کل با روح آقا تختی

 خدا بیامرز پهلوان دی شب آمده بود به خوابم، می گفت که دست از سرش بردارم... دنبال مرگش نباشم... به او گفتم که فکر نکن همینطوری می توانی دربری. می توانی ملت را سر و کار بزاری با این مرگ اسطوره کشت. به پهلوان گفتم که تا آخر هستم. گفت ؛ می زنم، ضربه بشی. گفتم؛ زندگی ضربه ات کرد.

چند روزی است به دنبال مرگم. مرگ آقا تختی. در وِِیژه نامه نوروز البته نوشتم که خود آقا تختی مرحمت نمودند، خود را کشتند. یک مژده هم به دوستدارن آقا تختی عرض کنم که در حال تدوین پژوهشهایم به صورت کتاب هستم.

 


 حکایت ما و آقا تختی بی شباهت به این داستان نیست: « سالها پيش که هنوز مسابقۀ «بيست سؤالي» از راديو ايران پخش مي‌شد، يکي از آن به اصطلاح داش‌مشدي‌هاي لوطي‌صفت تهران را براي شرکت در اين مسابقه دعوت مي‌کنند. حالا جنابش کجا مشغول مي‌شود که دير به محل راديو در «ميدان ارک» مي‌رسد. يعني درست در لحظه‌اي که زنگ شروع مسابقه را مي‌زنند وارد استوديو مي‌شود. اول فکر مي‌کند که به سياق و سنت زورخانه‌ها به مناسبت ورود او «زنگ» را زده‌اند! دست روي سينه، کمي تواضع و چاکريم، کوچيکيم مي‌کند و مي‌نشيند روبروي مجري برنامه و دستيارش.

 مي‌گويند طرف نه برمي‌دارد و نه مي‌گذارد، همان سوال اول مي‌پرسد: «مرده؟» از قضا مورد سوال مسابقه نام يکي از شخصيت‌هاي معروف و مذکر بوده. مجري متعجب و مبهوت از اين سوال سرضرب، جواب مي‌دهد: «بله، مرده» جناب جاهل لبۀ کلاه مخملي‌اش را بالا مي‌زند و آهسته مي‌پرسد: «خيلي مرده؟» مجري کمي در خودش فکر مي‌کند و جواب مي‌دهد: «بله، ميشه گفت که خيلي مرده». طرف بي‌معطلي مي‌گويد: «مولا علي‌ست؟» مجري جواب مي‌دهد: «نخير». دوباره مي‌پرسد: «پورياي ولي‌ست؟» جواب مي‌دهد: «نخير، پورياي ولي نيست.» جناب لوطي کمي پشت گوشش را مي‌خاراند و خيلي خودماني مي‌پرسد: «تختي يه؟» مجري جواب مي‌دهد: «نخير، تختي هم نيست.» مرد با کلافگي مي‌پرسد: «طيب ه؟» مجري با حوصله جواب مي‌دهد: «نخير، طيب که اصلا نيست.» نيش لوطي باز مي‌شود و با انگشت شست دست به سينۀ خود اشاره مي‌کند و مي‌پرسد: «منم؟» مجري نگاهي به مردک مي‌اندازد و مي‌گويد« نخير، شما هم نيستيد. شد هفت سؤال». مرد جاهل جواب نگاه آقاي مجري را مي‌دهد و با حالتي از شک مي‌پرسد: «نکنه مي‌خواي بگي تويي» مجري خودش را جمع و جور مي‌کند و جواب مي‌دهد: «نخير بنده هم نيستم» در اين حين چشم جناب لوطي مي‌افتد به دستيار جوان مجري برنامه که گوشه‌اي نشسته و به اجراي مسابقه نظارت دارد. لنگۀ ابرويش را به طرف جوانک بالا مي‌کشد و از مجري مي‌پرسد: «اينه؟» مجري باز جواب مي‌دهد: «نخير، ايشون هم نيستند.» چشم مرد مي‌افتد به اپراتور صدابرداري که پشت شيشۀ اتاق استوديو در بخش تکنيک مشغول است. مي‌پرسد: «اونه؟» . . .

کوتاه کنم. قصدم تعريف لطيفه نيست. مي‌خواهم بگويم. زماني نه چندان دور و شايد حتي امروزه روز هم در نزد مردم کوچه و بازار، وقتي صحبت از جوانمردي و فتوت و مردانگي مي‌شد ترتيب چيدمان! آن، همان سه جواب اول مرد لوطي در آن مسابقه است.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 14:49  توسط مصطفی شوقی  | 

 

رفیق کمونیست و یک عکس انقلابی

Photo

یکم- کتابی می خوانم در مورد هوشه مینه ، رهبر ویتنام در جدال با آمریکا. رهبر جمهوری سوسیالیستی ویتنام. نکته جالب که امروز روز تولد اوست. در مقدمه نوستالژیک کتاب که متعلق است به یک گروه خیلی خیلی چپکی اواخر دهه ۵۰ شمسی آمده است: « 29 اردیبهشت 1229 نگوین تات تان که بعدها به نام هوشی مین معروف گشت، در قصبه بومی مادرش هوانگ ترو به دنیا آمد. او سومین فرزند خانواده اش بود. از همان عنفوان جوانی بحث های پدرش با رفقای وطن پرستش، و ستم گری های استعمارگران فرانسوی، او را لبریز از عشق به میهن و مردمش کرد. هوشی مین از پانزده سالگی همکاری زیرزمینی با مبارزین جوان دانشگاه ها را آغاز کرد.»
در این کتاب نویسنده که از هوشه مینه با عنوان رفیق نام می برد ، او را یکی از مبارزان راه آزادی ویتنام از استعمار  فرانسه معرفی می کند که البته در سال ۱۹۲۰ یکی از بنیانگذاران حزب کمونیست فرانسه هم بوده است.
کتاب به مرگ ، زندگی و مبارزات او اشاره دارد.  تاکید نویسنده بر معرفی او به عنوان یک لنینیسم در حالی که او از چین سوسیالیست بسیار متاثر بود جالب توجه است. به هر حال شاید مهمترین بخش زندگی او جدال با آمریکا باشد. جنگی که پیروز آن قطعا مردم ویتنام بودند و نتیجه برای آمریکای قلدر هم ۶۵ هزار کشته. اگر سری به نیویورک زدید ، یادمان آن را سیر ببیند؛ مظهر حماقت آمریکا. 
کتاب در پایان به مرگ او اشاره کرده : در بحبوبه جنگ خبر هولناکی به گوش جهانیان رسید. ساعت 9 و 47 دقیقه صبح روز 3 سپتامبر 1969، هوشی مین در سن 79 سالگی درگذشت.بیش از 22000 پیام و نامه تسلیت از 121 کشور جهان و شخصیت های مهم به ویتنام ارسال شد. کمیته مرکزی حزب کمونیست ویتنام در طی فراخوانی چنین گفت: «رفیق هوشه مین، میهن دوست بزرگ، درگذشت.زندگی وی نمونه درخشان قهرمانی انقلابی، همبستگی رزمنده، سادگی، فروتنی، کوشایی، صرفه جویی، راستی ، درستی بود. نام وی مظهر درخشان ترین تاریخ ملت ویتنام است.»
کتابی بود پر از دلبستگی های چپ نماهایی که حتی در مرام و مسلک همانند او نبودند. روشنفکران افیونی که با طمع برای آخرین بار ،حتی به سوی سرنوشت نمی رفتند!

دوم- قصه مهدی مهدوی کیا هم برای خودش داستانی است ، مث هزار و یک شب. بعد از اینکه برخی از دوستان رسانه ای دست به تطهیر او زدند و حتی این را توطئه ای از جانب صهیون بین الملل دانستند مشخص شد که عمل دخول صورت گرفته و بله... (عکس زیر نتیجه این عمل انقلابی را مشخص کرده...)

مهدی اما به نظر من کار بدی نکرده فقط یک بی احتیاطی بزرگ که شاید کمی از چهره قدسی اش را خدشه دار  کند. راستی مگر دیگر فوتبالیست های عزیر همه در شبانگاهان مشغول دعا و نیایش هستند. به هر حال می شود دیگر... غمی نیست.
پیشاپیش قدم نو رسیده را به خاندان مهدی عزیر تبریک و تهنیت می گویم.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 17:11  توسط مصطفی شوقی  | 

 

لطف مالی

 

یکم- دلیلی برای اینکه در این چند ماه در حال لاگیدن نبودم و خاک بازی را کنار گذاشته بودم، ندارم.
در توقیف بودم. امروز از توقیف درآمدم... خیلی خوشحال هستم... می خوام داد بزنم... زنده باد خودم... زنده باد... (مرگ بر زنده باد!)

دوم- یک باب مغازه دو نبش جهت فروش یخ نیازمندیم. برای تماس برید اینجا.

سوم- دوستان عزیز ، اظهار لطف کرده بودند. از لطف مالی آنها متشکرم.

چهارم- به نظر شما کی قهرمانه... من میگم ، فدراسیون فوتبال جناب مستوفی الممالک آقای دادکان. راستی دی شب خواب دیدم که با دادکان  به همراه یکی از ملازمان در حیات (حیاط!) مجلس مشغول قدم زدن هستیم... یک دفعه شیخ ممد دراومد یک شی ای از جقه مبارک درآورد و با یک ...( قباحت داره... از ادامه این خواب به دلیل مسائل امنیتی و اخلاقی جلوگیری می شود... معاونت امور فرهنگی و جوابییه)

پنجم- در حال وب گردی بودم... چشمم خورد به این عکس. خاطره تلخ سقوط هواپیمای خبرنگاران... خیلی سوختم...

ششم- همين روزها از هم جدا مي‌شويم
چون دو برگ در باد
چون دو مرغابي
که يکي تير مي‌خورد و مي‌افتد
چون زنجيري که از هم مي‌گسلد

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 17:34  توسط مصطفی شوقی  | 

 

هنوز نیامده ام

 

یکم- تعلیق به سر آمد.

دوم- یک دوست رفت... مردار خواران ... بر سر مزارش عکس انداختند...

سوم- راستی یکی بادمجان دور قاب چین ها را بگیرد.

چهارم- من هنوز نیامده ام

پنجم- دارم روی یک موجود عجیب ، پررویی و وقاحت ، کار می کنم.

ششم- آدم خیلی بد است که به آن چیزهایی که از دست داده ، با نگاه تخریبی نگاه کند... آهای حدیث نفس.

هفتم-  راستی این شش بند را  آب بدهید تا رشد کند...

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 16:21  توسط مصطفی شوقی  |