![]() |
|
|
و من رفتم
اول- ... دوم- این هم یک جور از زندگی است. من از شورای سردبیری خبرگزاری ایپنا و روزنامه پاس جوان استعفا دادم. با خاطرات و آموختگي ها و دانستگي هايش. راه جدید در پیش است. مث زندگی می ماند؛ ممكن است چند روزي نباشم. اما وقتي بيايم. با قدرت شروع مي كنم . فكرهايي هم دارم. شايد يك سايت اينترنتي. سوم- الان احساس خوبي دارم. مث اينكه سبك شدم.
2
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 18:7  توسط مصطفی شوقی
|
گیشا
این روز ها برای دیدن فیلم راغب (راقب) ترم تا خواندن کتاب.
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:38  توسط مصطفی شوقی
|
یک سوال فلسفی عکسی که مشاهده می کنید در واقع گروه اعزامی خبرنگاران ایپنا و پاس جوان به جام جهانی است. دو نفری که با علامت چیز مشخص شده اند به دلیل مقرارات صدور روادید توسط جمهوری آلمانستان می بایست حتمن متاهل می شدند. به همین دلیل دوستان دست به کار شدند و تاهل اختیار کردند(خدا قبول کنه...)
2
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 16:56  توسط مصطفی شوقی
|
بدون شرح ( بدون مسئولیت سردبیر...) عکسی که مشاهده می کنید، یکی از نخبگان و روشنفکرانی است که به واسطه خواندن بیش از اندازه کتاب ، محتویات ذهن خود را در یک جایی خالی کرده است.
نکته: سردبیر هیچ گونه مسئولیتی در قبال انتشار این عکس ندارد. ضمنا عکس های دیگری هم وجود داشت که در صورت هر گونه شکایت منتشر خواهد شد.( ما با آبروی کسی بازی نکردیم...)
2
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:59  توسط مصطفی شوقی
|
بابک: نتيجه سياست كورشو و لال شو بى حرمتى و توهين ها را تا اين اندازه مى کند یکم- از آن جا که ما جزء حریان کج اندیش معاند هستیم و مشغول قبر کنی، دوستان هم قول داده اند زوایای دیگری از زندگی داش آکل را منتشر کنند ، تنها فرزند تختی در نامه به اهالی کشتی که نسخه ای از آن در اختیار ساعت صفر قرار گرفت؛ هر هرگونه فروش مدال های بابا را تکذیب کرد و به طعنه به جریان راست اندیش همیشه موافق گفت: « مى توانم حدس بزنم اين جماعت كه چنين بى پروا مى نويسند در پستو و درگوش هم چه ها كه نمى گويند.» اين هم من درآوردى نيست و با رجوع به روزنامه كثيرالانتشار آن روزگار يعنى كيهان قابل اثبات و استناد است. آنچه از آتش جان به در برد پيراهن و پولوور و كراوات اش بود و چند سوغات فرنگ فوق الذكر كه پدربزرگم (يعنى پدر مادر) از آنها در اتاق پشتى خانه قديمى نگهدارى مى كرد.پلوور را به آقاى طالقانى دادم در دوره پيشين رياستش براى موزه كشتى به سال ۷۷ يا ۷۸. پولى هم رد و بدل نشد، قرار هم نبود كه بشود. خودش هم زنده است مثل شاخ شمشاد كه اگر ذهنش يارى كند مى تواند گواه باشد. اصل مدال ها كه پى درپى مورد استناد آقايان بوده قاعدتاً نبايد دست كسى باشد چون پدرم هديه كرد به موزه امام رضا(ع) و نوشت كه در ۱۸سالگى بابك تصميم بگيرد. آرزوى كودكانه ام اين بود كه هجده سالگى رسيده نرسيده مدال ها را بكشانم به كنج اتاقم. اما در آتش سوزى انگار خيالات خوش كودكانه ام هم سوخت و من هم از صرافت افتادم كه آنجا جاى بهترى است. من نفهميدم حرف حساب اين آه و ناله ها چيست؟ راستش دغدغه فهميدنش را هم ندارم. بى ترديد در نفس قضيه كسى ايرادى نداشت كه بالاخره كميته المپيك بايد در برپايى موزه گسترده اى براى ورزش و ورزش ملى اين مملكت بكوشد و اهتمام ورزد.اما سوزوگداز آن قوم انگار بر سر مبلغ است كه كميته المپيك مى بايست به آن مى افزوده. چون مى خواهم اين افسانه پردازى هاى ريز و درشت پايان يابد (مى توانم حدس بزنم اين جماعت كه چنين بى پروا مى نويسند در پستو و درگوش هم چه ها كه نمى گويند) يك بار و براى هميشه مى گويم هيچ دخالتى در اين داستان به اصطلاح معامله ندارم و نداشته ام و نمى دانم اين واژه موسع خانواده دلالت بر چه كسى يا كسانى دارد. و دلم مى خواهد نظر مسئولان فرهنگى را كه دست و دلشان براى يك خط از يك كتاب مى لرزد به اين موضوع جلب كنم كه در نتيجه سياست هاى كورشو و لال شو است كه بى حرمتى و توهين هايى در اين حد و اندازه مى تواند به سوژه هاى داغ و دهان سوز بدل شود.»
2
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:50  توسط مصطفی شوقی
|
منو می بره از توی زندون یه شب مهتاب ، ماه میآد تو خواب منو میبره ، کوچه به کوچه باغ انگوری ، باغ آلوچه، دره به دره ، صحرا به صحرا، اون جا که شبا، پشت بيشهها يه پری میآد ، ترسون و لرزون پاشو میذاره، تو آب چشمه شونهمیکنه، موی پريشون...
2
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:11  توسط مصطفی شوقی
|
تیغ مالی یکم- سید رسانه صادق دامت لف لف در پیامی به ملت شهید پرور ایران و اینجانب که از نخبگان علمی و عملی جامعه هستم فرموده اند: « آدم ها مي آيند و مي روند. مهم اين است كه چه كاري را چگونه انجام مي دهند.» دوم- از نظر سایت بایر مونیخ علی کریمی که برای نخستین بار پس از دوران مصدومیتش به همراه بایرن مونیخ تمرین کرد نمی تواند جایگزین مناسبی برای میشاییل بالاک باشد. نکته: از نظر ما سایت بایر مونیخ هیچ غلطی نمی تواند کند.
سوم- خدا بیامرز را حسابی تیغ زده اند. در زمان حیاط (حیات؟!) هم اینچنین بود؛ جبهه ملی حسابی شیره اش را کشید، دبار هم از ان طرف، کشتی گیران تیم ملی هم از اینطرف... خدا بیامرز داش آکل در خاک خیلی ها بود... چهارم- ورود اینجانب را به جریان کج اندیش معاند تبریک و تسلیت می گویم. از دوستان عزیر که بنده را مورد لطف قرار دادند بی نهایت چیزم.
2
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:13  توسط مصطفی شوقی
|
آقا مصطفی هم رفت...
2
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 18:29  توسط مصطفی شوقی
|
دلتنگیهای جوان گوش بریده در حمام مرحوم شده(؟!) یکم- کتابی می خوانم به عنوان "دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم" اثر جی. دی. سالینجر ( برای دانستن او برید اینجا ... ) دوم- پرونده پسر جواني كه پس از بريدن گوش دوست خود با آن جاسوئيچي ساخته بود براي صدور حكم به دادگاه عمومي تهران فرستاده شد.
2
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:16  توسط مصطفی شوقی
|
یک عکس ، یک خاطره
اول - یادش به خیر... هر کس که وارد می شد، با موجوداتی مواجه می شد که به همه چیز می خوردند ، جزء خبرنگار. این هم یکی از اون ها بود. صالح درگاهی. قصه جالبی داره این عکس. آقای آقا محمدی (قائم مقام سابق صدا و سیما و ...) آمده بودن اینا و داشتن سخنرانی می کردن در مورد " انسان". می گفتند که انسان تعادل دارد و نمی تواند روی دست راه برود. بعد سوال کردن که کسی می تواند روی دست راه برود؟! یهو صالح درگاهی که پدرش از دیپلمات های بلند پایه وزارت امور خراجه بودند و الان معاون بین الملل سازمان ارتباطات و فرهنک اسلامی در امد و گفت؛ من می توانم. آقای آقا محمدی که خوب تشخیص داده بودند اینجا آدم های غیر عادی حضور دارد، گفتند بفرمایید ، ببینیم. او هم رفت و روی دست بالانس زد و ... جالب این جا بود که صالح سر و ته ایستاده بود و آقای آقا محمدی هم صحبت می کرد... یک چیزی حدود ۷ یا ۸ دقیقه... راستی اون کسی که کنارش ایستاده صادق حسینی است که فرق آدم متعادل و کسی که متعادل نیست، مشخص بشه. دوم- سعید هم رفت...
2
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 16:11  توسط مصطفی شوقی
|
یا من هو
یکم- زنی در شهر بود، یک گناهکار؛ وقتی او فهمید که مسیح در خانه ی یک ریاکاراست، یک کوزه مرمرین از مرهم به آنجا برداو پشت پاهای مسیح ایستاد ، در حال گریه، پاهای مسیح را با اشک های خود خیس کرد و آنها را با موهای خود خشک کرد، پاهای او را بوسید و بر آنها روغن مالیدوقتی ریاکار که با مسیح شرط بسته بود این صحنه را دید، با خودش گفت :"اگر این مرد واقعا پیامبر بود، متوجه معنی این رفتار و آنکه از طرف یک زن گناهکار است "میشدو مسیح به او پاسخ داد، شمعون، می خواهم چیزی به تو بگویمیک قرض دهنده دو بدهکار داشت. یکی آن که یک صد شاهی به او مدیون بود و دیگری پنجاه. وقتی آنها پول نداشتند که قرض او را پس دهند، او هر دو را بخشید. کدام یک او را بیشتر دوست خواهند داشت؟شمعون پاسخ داد: " من فرض می کنم آن کسی که بیشتر بدهکار بود". و مسیح به او گفت: " تو درست قضاوت کرده ای " مسیح به سمت زن برگشت و به شمعون گفت: این زن را می بینی؟ تو به من هیچ آبی ندادی تا پاهایم را بشویم، اما این زن پاهای مرا با اشک خود شست، و با موهایش خشک کردتو به من بوسه ای ندادی: اما او از زمانی که من آمده ام بوسیدن پاهای مرا متوقف نکرده است. تو بر سر من روغن نمالیدی اما او این کار را کردبه این دلیل به تو می گویم که گناهان او بخشیده شد به خاطر عشق زیادش. اما برای عشق کم، بخشایش کمتری است.( لوقا7: 47-37) چهارم- سوم ، یعنی فعلن...
2
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 15:31  توسط مصطفی شوقی
|
ساعت صفر نزدیک است...
2
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:44  توسط مصطفی شوقی
|
| ||||
ورود افراد زير 18 سال و کساني که ناراحتي قبلي دارند ممنوع است !
خبرنگار جنجالي رسانه هاي ديداري و شنيداري